فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

بوی باران..

  سرویس هنوز راه نیفتاده است. همان ماشین صبح است که امروز داستانی از "کارور" را در آن خواندم؛ داستان «خانه شف»٬ که در آن زنی به خواهش مرد سابقش که الکل را ترک کرده، برمی گردد و همه چیز را از نو آغاز می کنند. همه چیز دوباره رنگ و بوی عشق می گیرد و چه رنگ و بویی.. یک عاشقانه ی زیباست. اما امان از دست روزگار، امان...

  بیرون هوا ابری ست. خدا کند باران ببارد. دلم برای خیس شدن زیر باران تنگ شده. این موسیقی..، این موسیقی غمگین که توی گوشم می خواند. ترکیبی از پیانو و ویلنسل است. انگار بوی باران دارد با خودش. یا کاهگل آب خورده ای که بویش همه جا را پر کرده. در خیالم توی کوچه باغی خلوت خوش خوشان می روم. پاییز است. با پیچش برگ ها می رقصم. انگار نوازنده آرشه اش را با من توی کوچه می کشد. چرا هیچ کس این جا نیست؟...

نظرات 2 + ارسال نظر
محمدرضا سه‌شنبه 13 مهر 1395 ساعت 15:55 http://oinion.blogsky.com

چه حال خوبی داری با تنهایی خودت اسماعیل جان
موسیقی به همه ی خیال ها و وهم ها رنگ می دهد مداد رنگیه تخیل است موسیقی

ممنونم آقامحمدرضای عزیز،
کاش مثل شما سازی بلد بودم تا در تنهایی می نواختم.
سپاس که هستین.

مژگان سه‌شنبه 13 مهر 1395 ساعت 12:44 http://cinemazendegi2.blog.ir/

رنگُ بوی عشق

:)
سپاس که می خونین.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد