X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

فلسفه های لاجوردی

یادداشت های من...

چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت 23:41

زمزمه ی سپیده...

  دیروز رفتم خانه ی مهوش؛ کرسی گذاشته بودند. دلم خواست!... یاد قدیم افتادم؛ صبح های سردی که خودمان را تپانده بودیم زیر لحاف کرسی و مادرم می آمد و لحاف ها را بالا می زد تا خانه را جارو کند و ما مقاومت می کردیم؛ مقاومت بی فایده بود! دستان قدرتمند مادر، به سرعت لحاف ها را روی کرسی جمع می کرد و سوز سردی که از پنجرهای باز آبی رنگ چوبی تو می آمد، پوست تنمان را مور مور می کرد.
  مادر به سرعت اتاق را جارو می زد و سوخت کرسی را عوض می کرد. روشنای صبح اتاق را پر می کرد و خواب از سرمان می پرید...
مادرم پیش از طلوع خورشید، تنورش را داغ کرده بود و نانش را پخته بود؛ گاهی از خوابم می زدم و توی ایوان به تماشایش می نشستم. تنور بزرگ و آتش سرخی که چای خوش عطری هم بر هیزم اش دم می کشید.
  بوی"شاتَه" تازه، صبح روستا را پر می کرد؛ از هر گوشه ای دود تنور تازه روشن شده ای بلند می شد.
  مادر تند و تند خم می شد و با دستان سوخته از حرارتش، شاتَه ها را از دیواره ی داغ تنور بیرون می کشید و روی سفره ی پهن شده ی توی ایوان می انداخت؛ شاته ها، بزرگ و گرد، ترد و خوشمزه و داغ، انگار طعم روغن کرمانشاهیِ بهار را می دادند. پدر، سرحال و قبراق، همان جا کنار سفره "زِر قِیلانی" اش را می خورد؛ شاته و کره ی سپید گوسفندی، یا پنیر، با چای تازه دم تنوری! بعد هم جعبه ی فلزی نقره ای توتونش را باز می کرد؛ سیگار می پیچید و با آتش تنور روشنش می کرد و می کشید و می رفت و دکان را باز می کرد.
  آن روزها، صبح این گونه آغاز می شد...
برچسب‌ها: واگویه، خاطره
نظرات (1)
+ ابانا
گاهی یاد گذشته غوغا میکند...
پنج‌شنبه 23 آذر 1396 ساعت 18:15
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما زنده ایم به خاطراتمون...؛ امیدوارم برای دوستان جالب بوده باشه.
خیلی ممنونم که وقت می ذارین و می خونین.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.